*(`'·.¸* گل داودی سپید *¸.· '´) *
گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل، زیباست دل گر تو ذورحمان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل زعشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افزون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایی ات مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی طاق بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بر منو بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است معنای خوشبختی (داستان عاشقانه زیبا) دخترک
شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی
داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات
خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و
دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. برام دعا كن عشق من، همين روزا بميرم ... آخه دارم از رفتن بدجوري گُر ميگيرم ... دعا كنم كه اين نفس،تموم شه تا سپيده ... كسي نفهمه عاشقت، چي تا سحر كشيده ... اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ... آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ... گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ... من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ... اگه يروز برگشتي و گفتن فلاني مرده ... بدون كه زير خاك سرد حس نگاتو برده گريه نكن براي من قسمت ما همينه ... دستامو محكمتر بگير لحظه ي آخرينه ...اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ... برام دعا كن عـــــــــشــــــــــق من ... در انتهای هر سفر گم گشته ام، کجا ندیده ای مرا ؟ ... میدونم جایی نداره ، حتی دستام توی دستات ... تو برام زندگی هستی، نفسام بی تو خستن.... تو رو فریاد میزم باز، تا بدونی با تو هستم... تو بگو چشمای ،آخه بگو به کی داری زل می زنی؟؟ می دونی دل اون جای دیگس، نمی خواد که حتی واسش حرف بزنی!!! هنوزم اسمتو هر روز رو لبهامه ، حتی عطره نفسات توی خاطرمه... چشای تو داره منو با خودش می بره، نمی خوام نه دیگه عشقه تو بسمه... عروسک جون فدات شم.. تو هم قلبت شکسته که صد تا شبنم اشک توی چشمات نشسته منم مثل تو بودم.. یه روزتنهام گذاشتن یه دریا اشک حسرت توی چشام گذاشت رفت چه تهمتها شنیدیم چه تلخی ها چشیدیم عروسک جون زمونه.. منو این گوشه انداخت به جای حجلهی بخت برام زندون غم ساخت بمیره اون که میخواسته ما رو گریون ببینه سرای سینه هامونو زغم ویرون ببینه عروسک جون نگام کن.. چشام برقی نداره زمستونه تو قلبم که هیچ گرمی نداره باید اینجا بخشکیم تو گلدون شکسته نه اینکه باغبون نیست در گلخونه بسته دلم میخواد یه روزی بعد سالها پرستوی سعادت رو ببینی نمیخوام بیش این از تو صورت من نشون یأس و وحشت رو ببینی دلم میخواد یه روزی فارغ از غم تبسم روی لبهامون بشینه شاید اون روز دوباره جون بگیره نهال آرزوهامون تو سینه
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند

در آن روزها، حتی یک
سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را
یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را
به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با
دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و
چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به
دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه
برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر
در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب
برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.
به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده
بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی
که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش
را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما
پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی
دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری
پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت
موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را
دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم
دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از
همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ
کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل
ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی
مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز
او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در
باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود
را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم
گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان
باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در
این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا
کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما
دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت
ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در
بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای
خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم،
می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه
اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این
ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از
کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا
کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد


در آینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آینه به جز دو بیکرانه ی کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
باز صدای تو، تو گوشم منو می بره به رویا...


سلام اي طلوع سحرگاه رفتن
سلام اي غم لحظه هاي جدايي
خداحافظ اي شعر شبهاي روشن
خداحافظ اي قصه عاشقانه
خداحافظ اي آبي روشن عشق
خداحافظ اي عطر شعر شبانه
خداحافظ اي همنشين هميشه
خداحافظ اي داغه بر دل نشسته
تو تنها نمي ماني اي مانده بي من
تو را مي سپارم به دل هاي خسته
تو را مي سپارم به ميناي مهتاب
تو را مي سپارم به دامان دريا
اگر شب نشينم اگر شب شکسته
تو را مي سپارم به روياي فردا
به شب مي سپارم تو را تا نسوزد
به دل مي سپارم تو را تا نميرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار اين صدا را نگيرد
خداحافظ اي سايه سار هميشه
اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم
خداحافظ اي نوبهار هميشه!
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شدن چشمام
خداحافظ كمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد
اگه گفتم خدا حافظ نه اين كه رفتنت سادست
نه اين كه مي شه باور كرد دوباره اخر جادست
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو با تو همينه اسم اين دنيا
خدا حافظ .خداحافظ همين حالا. که من تنهام

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









